تبلیغات
حیاط خلوت


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:

p30java

Admin Logo themebox

ناامید

نوشته شده توسط:سپیده .
دوشنبه 27 دی 1395-08:44 ب.ظ

در آستانه ی پایان بیست و ششمین زمستان زندگیم حس میکنیم خیلی به درد نخور و بیهوده هستم!
با خودم یه قول و قرارهایی داشتم و یه فکرایی که تا بیست و پنج سالگی کارایی رو باید انجام بدم. هیچ کدومشون میسر نشد که هیچ اکنون بعد از یک سال از اون موعد مقرر احساس ناامیدی منو در برگرفته و فکر اینکه اینجوری بیهوده به زندگیم ادامه میدم واقعا داره دیوونه م میکنه.
از هیچ چیز زندگیم راضی نیستم و به هیچیک از خواسته هام نرسیدم.تنبلی خودم و شرایط و جوی که در اون بودم بسیار موثره تو این قضیه! ولی دلیل اصلیش کوتاه اومدن و زود گذشتن از رویاهام به خاطر رعایت بعضی مسائله!
الان که چند سالی از این شروع کوتاه اومدنا و مراعات حال بقیه داره میگذره دارم میبینم اینی که از دست رفته منم و اشتیاق و شور جوونیم! واسه به دست آوردن یا نگه داشتن چیزایی که فکر میکردم ارزششون از آرزوها و رویاهام بیشتره خیلی زحمت کشیدم ولی افسوس هیچ کدوم برای من نموندن و دست آورده هام رو هم در گذر زمان دارم از دست میدم و اکنون من موندم و حوضی از آرزوها و آمال به جا مونده که انقدر خاک روشونه که دیگه از مد افتاده و کهنه شدن (بعضیا که تاریخ انقضاشونم گذشته که دیگه اونا هم هیچ!)

*باز چرت و پرتای من!


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 27 دی 1395 09:01 ب.ظ

برای مادرم و تمامی مادرهای خوب دنیا

نوشته شده توسط:سپیده .
سه شنبه 2 آذر 1395-05:36 ب.ظ

هوا الان زیر صفر شده. آذرماه تازه شروع شده و چند روزیه که سرده.

اتاق من سرد ترین نقطه ی خونه س به خاطر موقعیتی که داره برای همین توی تابستون و زمستون ییلاق قشلاق میکنم (؟!) و محل تخت خوابم عوض میشه. یعنی تو زمستون میاد میچسبه به شوفاژ؛ و چون شوفاژ در قسمت ورودی و کنار در قرار داره وجود تخت خواب اونجا هم دست و پاگیره و هم اتاق رو بی ریخت میکنه.
مادر هی اعلام میکرد تو خونه که روز تعطیلی جمعه ای چیزی بیاید کمک کنید تکون بدیم تخت خواب سپیده رو هوا سرد شده. بقیه خانواده به بعد موکول میکردن. تا امروز که هوا خیلی سرد شد :
"صبح که بیدار شدم گفتم امشب خیلی سرد بود سرمو از زیر لحاف که بیرون آوردم یخ کرد."
امروز که برگشتم دیدم مادر خونه نیس گفتم "باز رفت روضه خونه ی همسایه چه کیفی میکنه!"
وارد اتاقم که شدم دیدم دکور عوض شده و تختم اومده پهلو شوفاژ و تلویزیون رفته اون سراتاق و پای دیوار. به بابام گفتم با مامان الان جابجا کدین وسایل اتاقمو؟   بابا گفت :"نه صبح که ما خونه نبودیم مادرت جابجاشون کرده."
از حرفم خجالت کشیدم... مادرم به فکر اینه که من سردم نشه و سرما نخورم و همه ی اثاث سنگین اتاقمو به تنهایی جابجا کرده از این ور اتاق به اونور اتاق که واقعا چیزایی نیستن که بشه تنهایی جابجا شون کرد! ولی من یه روضه رفتن رو که دلش به همین خوشه تعجب میکنم و دوست دارم وقتی میام خونه کنارم باشه.
واقعا مادر بودن حس خارق العاده ایه که مطمئنا کسی جز خودش نمی تونه نقششو بازی کنه! جز گذشت و فداکاری چیز دیگه ای آیا می بینید در این کار؟ اینکه از جون خودش با اون پادرد و گردن درد بگذره که مبادا دخترم سردش بشه مبادا سرما بخوره.یا شبا هی بگه پسرم موقع خوابیدن لباس گرم بپوش و پسر مشغول باشه و جواب سربالا بهش بده. همون مادر شب بیدار میشه و میبینه بچه ش لباس گرم نپوشیده و یه پتوی اضافه روش میکشه به آرومی که مبادا بیدارش کنه.
صبحم جلوتر از همه بیدار میشه ناهار میذاره،لقمه میگیره برای بچه ش یا تو ظرف میکشه آماده میکنه که بدون ناهار نمونه بچه م سرکارش. یادمه چند بار تاحالا یادم رفته ناهارم جا مونده تو خونه با اینکه میدونه میتونم از رستوران غذا شرکت بگیرم،ناهارمو برمیداره میاره سرکارم که غذای خونگی بخورم و مریض نشم. ولی اگه بخواد درمورد یه چیزی شکایتی کنه یا غر بزنه خیلی زود میگیم:"عهههه مامان باز شروع کردی؟؟" دلشو میشکونیم و ناراحتش میکنیم ولی مادر هیچوقت از بچه ش دلخور نمیشه.
*دوست دارم مادرم* + تمامی اون لحظاتی که باهات بد کردم! اندازه همه ی اون آدمایی که دوسشون نداشتم. اندازه ی تمامی روز و شبایی که از اول زندگیم تا الان مادرم بودی و دخترت بودم و هستم!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 2 آذر 1395 06:03 ب.ظ

آیینه جمال خداوند!

نوشته شده توسط:سپیده .
چهارشنبه 5 آبان 1395-03:22 ب.ظ

خدای بزرگ زن رو آفرید و آینه جمال و زیبایی خودش قرار داد.

 کدومتون می تونید ادعا کنید که وقتی میگن زیبایی اولین نفری که به یادتون میفته مادرتون نیست؟؟
برای هر بچه ای مادرش دومین خداشه (البته بهتره بگم برای اغلب بچه های دنیا). با وجود مادر هست که میشه به وجود خدا پی برد. کسی که همیشه مواظبمون هست کسی که ما رو به "این دنیا" آورده و از وجود خودش جدامون کرده مثه خداوند که از روح خودش تو وجودمون دمیده و کسی که با لبخندش محبت و عشق رو یاد گرفتیم.
 اکثر ماها نماز خوندن رو از مادرمون یاد گرفتیم. معمولا بچه ای نماز خون میشه که مادر توی اون خونه نماز می خونه. این مادر هست که به چیدن سفره سحری و افطار و بیدار کردن بچه ها برای سحری و افطار، روزه گرفتن رو یاد بچه ها میده. اصلا تمیزی و طهارت که بگن اول مادر یادمون میفته !
تا حالا فکر کردین اگه قرار بود پیغمبر زن داشته باشیم چی میشد؟
همه آدما به دین اون پیغمبر می رفتند. کم نیستن در طول تاریخ زن هایی که می تونستن در مقام نبوت باشن. حضرت مریم یا حضرت فاطمه شاید می تونستند اون پیامبری باشند که همه دنیا بهشون اعتقاد داشته باشند حتی کسایی که دین اونو نداشتن بهش احترام میذاشتن.
 یه لحظه فکر کنید اگه یه پیغمبر داشتیم که "مادر" بود! دیگه نه جنگی داشتیم نه مرزی نه کشته ای نه سربازی نه کودک گرسنه ای نه مریضی که به پرستاری و طبیب نیاز داشته باشه و نه مادر چشم به راه و کودک بی پناهی که بین آوار جنگ دنبال مادرش بگرده. *
عشق و محبت حرف اول رو در امت اون پیغمبر می زد.
بعد اون پیغمبر مثه منجی عالممون هنوز زنده بود، چی میشد؟... دنیا گلستون میشد نه؟ 
مسلما خدا بهتر از من و هرکسی می دونه صلاح این دنیا چیه و کی باید پیغمبر باشه و کی مادر! مادر باید مادر بمونه و بهترین فرد بعد از خدای هر کس باشه.
"شخصی نزد پیامبر اسلام(ص) میره و می پرسه برای رفتن به بهشت  برین به چه کسی باید محبت و خدمت کنم؟ پیامبر می فرماید : مادر! شخص قبول میکنه و میگه خوب بعدش به کی؟ حضرت می فرماید: مادر! برای بار سوم می پرسه: خوب به مادرم محبت می کنم دیگه به چه کسی؟ حضرت می فرماید: مادر! شخص که متعجب بود از جواب تکراری سوالش می پرسد فقط به مادرم؟ پیامبر می فرمایند: پدر! حضرت محمد (ص) بعد از سه بار که نام مادر رو برای خدمت و محبت اعلام  میکنه تا نزد خدا عزیز و باشیم و به بهشت موعودش راه پیدا کنیم نام پدر رو میگه!"
دوستانی که مادرشون به رحمت خدا رفته می بخشن منو حتما؛ خداوند تمام مادر و پدرهای اسیر خاک رو بیامرزه و براشون طلب مغفرت می کنیم از همون خدا! و بقیه مادر و پدر ها رو سایه شونو مستدام کنه بر سرمون. الهی آمین!



* این پست قرار بود برای کس خاصی باشه که خودش میدونه ولی حرف حرف آورد و اینجوری شد.

پ.ن: مثل همیشه ممنون از خداوند که امروز هدیه ای ازش گرفتم بعد این همه دعوا و قهر و دلخوری ازش (روم سیاه  ) و بهم ثابت کرد که "ان مع العسر یسرا" !



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 آبان 1395 04:21 ب.ظ

شبکه اجتماعی

نوشته شده توسط:سپیده .
شنبه 15 خرداد 1395-11:13 ب.ظ

شبکه اجتماعی و چت کردن و ارتباط اینترنتی برای من از یاهو مسنجر شروع شد شاید از سال 85 دقیق یادم نمیاد ولی از 87 بطور قطع شرو شد.کسایی که یاهو مسنجر میومدند فقط برای چت کردن میومدند یکیش خود من ؛ یه چیزایی از اینترنت و نرم افزاراش و فولانش حالیشون بود حتی کم(مثه خود من) بعدش اما فیس بوک دنیای جدیدی بود و از نظر من همچنان بی رقیب! بزرگ و شگرف!
فیس بوک برای من غریب بود و جالب سال 88 (اوایلش).
رفته رفته تعداد کاربرا زیاد می شد و فرهنگ استفاده از از شبکه اجتماعی مثه توییتر و فلیکر و چندتای دیگه بالا میرفت و صد البته اکثر کسایی که ازش استفاده میکردند تو اون برهه آدمایی بودن که یه چیزایی حالیشون میشد. میتونستن امنیت مورد علاقه خودشون رو برای پستاشون قرار بدن و تو پیج هایی که دوسش داشتن بچرخن و نظر بدن.
فیس بوک بعد از تاریخی که می دونین و کسایی هم که نمی دونن لازم نیس بدونن فیلتر شد. کاربرا غربال شدن و یه مقدار وصل شدن به سایتش سخت تر!
برای خود من اون اوایل تعداد فیک ها و اسپم و آدمایی که همینجوری و بدون داشتن فرهنگ شبکه های اجتماعی واردش میشدن کمتر بود. جی پی آر اس تکنولوژی بعیدی بود و هرکسی نمی دونست چیه... رفته رفته همه چی همه گیر شدهمیچی درهم شدهمه قاطی هر مجلسی شدن و همه صاحب نظر ... خونه دار و بچه دار... بی کار و با کار... کودک و پیر و جوون ووووو
الان رسیدیم به اینجایی که هستیم:
تلگرام در صدر مجلس
وایبر که الان برهوت شده
اینستاگرام نداشته باشی نصف عمرتو شد برفنا
وی چت و واتساپ و لاین (که الحمدلله هیچوقت نداشتم)
و چندتا شبیه اینا که اطلاعی در موردشون و حتی اسمشونم نمیدونم.
کل زندگیمونو اینترنت و چت و گروپ وکانال وهشتگ و منشن گرفته!
منیکه یه زمانی 24ساعته پای اینا بودم الان حالم از همه شون بهم می خوره! یه زمانی که زمان طلایی برای ماها بود و اینجورجاها جذابترین مکانهایی که سراغ داشتم. خبرهای دست اول به شکل های جذاب که مثه الان تکراری نبودن.
هیچ گونه استفاده ای از این شبکه ها جز ارتباط با همون دوستای دوران همون "یه زمانی" نمی کنم. اگر میشد اون دوستارو حضوری دید کلا موبایل و وسایل ارتباطی رو میذارم کنار و به زندگی گذشته که "واقعا" زندگی بوده برمیگردم.



پ.ن: من عشق و رفاقت و دوستی رو از اینجا گرفتم ولی الان شورش دراومده!
پ.ن* : فرندفیدی که بست اون زوکربرگ احمق دنیاپرست و من تو اون زندگی ها کردم و دوستانی داشتم بهتر از آب روان!
پ.ن**: بیاین دور شیم از این زندان خود ساخته و دوباره به خوشی های قبل برگردیم. گل کوچیک و خاله بازی و لی لی و هفت سنگ یاد بچه هامون بدیم. همراه همسرامون پدر و مادرمون بریم به دامان طبیعت و کنارهم خوشی هارو دوباره نفس بکشیم و زندگی کنیم!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 15 خرداد 1395 11:39 ب.ظ

زندان خود یا دیگری ساخته؟! (عنوان بی ربط)

نوشته شده توسط:سپیده .
جمعه 4 اردیبهشت 1394-08:36 ب.ظ

قفس و زندان همیشه میله نداره یا حتی چاردیواری ای که پنجره نداره.

ظلم همیشه شکنجه و ضرب و شتم و گرفتن پول و مال کسی به زور نیست.

زندان می تونه جایی باشه که توش رفت و اومد و نشت و برخاست و خورد و خوراک و خواب و بیداری حرومه! نفس کشیدن تو اون فضا سنگینه! واسه اینکه دلت گرفته یا بغض داری مجبوری به دیگری حساب پس بدی.

ظلم،تبعیض بین افراد هم رده و هم سطح توی اون مکان باشه یا میتونه گرفتن حقوق کسی ازش و حتی دادن به کس دیگری جلوی چشمای اون فرد باشه. یا نادیده گرفتن توانایی های اون فرد و کارهایی که برات انجام داده باشه.

زندان می تونه جایی باشه که همه دور و برت هستند اما تنهایی و واسه تنها بودن با خودت اونجا اجازه نداری. اینکه برای تنهاییت دوا درمونی بکنی اجازه نداری. جاییکه همه اوناییکه دورت رو گرفتن دوستات یا کس و کارت هستن ولی نتونی از چیزاییکه تو دلته براشون بگی و یه آه بلند بکشی تا نفس های بعدی راحت تر رفت و آمد بکنند توی شُش ها!

ظلم اینه که حرفات کاملا حق باشه و منطقی؛ ولی جاییکه هستی کسی از منطق یا حتی انصاف بویی نبرده. کسی که دستش اختیاری افتاده حالا خواه ناخواه،سهواٌ یا تعمّداٌ یا به دید مصلحت داره سوء استفاده می کنه از آلاتی که در اختیارشه!

دل به دست آور که حج اکبر است            از هزاران کعبه یک دل بهتر است


*نتیجه: مواظب کارامون باشیم. با عنوان مصلحت دل کسی رو نشکنیم یا در حقیقت بهش ظلم نکنیم. و به اسم دوست داشتن و احتیاط برای دوستانمون زندان نسازیم.

**پ.ن : حرف زیاد بوده ولی یه کمیش یادم رفت.یه مقداری در کلمات نگنجیدند و یه کمی هم به دلایل کاملا شخصی سانسور شد.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 4 اردیبهشت 1394 08:38 ب.ظ

بی تفاوت شدم!

نوشته شده توسط:سپیده .
چهارشنبه 5 شهریور 1393-07:55 ب.ظ

اهمین خیلی چیزا برام از بین رفته مثلا منی که هیچوقت رو سن و سالم حساس نبودم برعکس همه دخترا!شاید چون همیشه کمتر از سن واقعیم بهم نسبت می دادن و من حرصم میگرفت:

من سال آخر دانشگاه بودم کسی بیشتر از 17-18سال به قیافه م نسبت نمی داد و من خیلی ناراحت می شدم.برام جالب بود وقتی امروز یکی که 28سالشه از شنیدن سن و سالم تعجب کرد و بهم گفت "به نظر میومد همسن ماها باشی؟!"
من فکر می کردم تازه قیافه م شده همسن خودم! و فکر می کردم تو این دو سال به اندازه 5-6سال بزرگ شدم. اما امروز فهمیدم تو این دوسال و اندی به اندازه 10سال پیر شدم!!! بیچاره دختره فکر کرد ناراحت شدم اومد ماست مالی کنه.اما نمی دونه که من مدتیه نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم. اون جمله حساس که برا همه دخترا مثه فحشه برای من مثه جمله "هوا امروز آفتابیه" می مونه.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 شهریور 1393 07:58 ب.ظ

...عواقب دارد

نوشته شده توسط:سپیده .
سه شنبه 28 مرداد 1393-10:20 ب.ظ


عشق با این همه نیرنگ عواقب دارد

جَدَلِ آینه و سنگ عواقب دارد


رود بی تاب برای لب دریاست ولی...
جاده فرسنگ به فرسنگ عواقب دارد

مثل موی تو بلند است و سیاه است و قشنگ
شب برای منِ دلتنگ عواقب دارد

باد هرزه ست ! برو شال سفیدی سرکن
سعی کن صلح کنی ، جنگ عواقب دارد

آخ ! زنبور عسل عاشق چشم ملکه ست
چشم های عسلی رنگ عواقب دارد



حمیدرضا کامرانی



ادامه مطلب

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 28 مرداد 1393 10:21 ب.ظ

برد مغرورانه آلمان رو بهت تبریک میگم!

نوشته شده توسط:سپیده .
چهارشنبه 18 تیر 1393-02:39 ب.ظ

به یاد چهار سال پیش؛ وقتی همه چی از این جام جهانی شروع شد. وقتی اسمتو پای کامنتای دوستان تو فیس بوک میدیدمو کل کل هاتو پای هواداری آلمان.وقتی فقط بابت کل کل جواب هواداری هلندِ من رو می دادی و من هنوز نمی شناختمت.
-راستش الان فهمیدم یه اشتباهی تو این تاریخ هست. یا 18تیر نبوده یا اینکه قبل از بازی فینال بود.-
هرساله تیرماه اتفاقای ناگواری می افتاد و تو پای نحسی این روز میگذاشتی. با اینکه به روز آشنایی مون احترام میذاشتی.(حتی تا چند ماه بعد از تیر روز هجدم هر ماه رو جشن میگرفتیم.) سال اول که ما رفتیم شمال و اون حرفا و دلخوریا پیش اومد. سال بعدش بعد از امتحانای ترم آخر بود که باز از اول شروع شد و سال پیش که اصن قرار بود همه چی تموم شه ولی 6-7ماه بعدش قاطعانه تموم شد... امسال ولی اتفاق خاصی نیفتاد و اصلا قرار هم نیست بیفته! بالاتر از سیاهی که رنگی نیست از این بیشتر چی میخواست بشه؟ و اینگونه شد که نحسی 18تیر سال 93 برداشته شد.
دیشب که بازی رو می دیدم. کلی خوشحال شدم. بخاطر تو دلم می خواست آلمان ببره که چجورم برد! گل پنجم رو که زد گفتم الان خوشحاله و با تصور خوشحالیت منم سراز پا نمی شناختم.
4سال تموم شد. با جام جهانی 2010 شروع شد و با جام جهانی 2014 پرونده همه اتفاقای خوب و بدمون بسته شد.همونطور که قراره پرونده جام 14 هم با فینال آلمان و هلند بسته شه!!!

***با اینکه از همون بچگی همیشه دلم میخواست تو هر بازی ای هلند برنده باشه اما اگه تو فینال این جام آلمان
هلند ببره بدم نمیاد. دیگه حس کل کل ندارم خیلی وقته تو هم اینو میدونی! از وقتیکه بهم گفتی روحیه جنگجوییتو از دست دادی تو هم فهمیده بودی. دلم می خواد شاد باشی حتی اگه با برد تیم محبوبت برابره تیم محبوب من باشه. شاید اینجوری بخوای همه کل کل هامون تلافی شه!

بهرحال برد مغرورانه آلمان برابر برزیل که با 7تا گل خنده به لبات آورده رو بهت تبریک میگم. امیدوارم مثه تیم محبوبت همیشه برنده باشی دوست خوبم :)

به یاد چهار سالی که گذشت!


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 تیر 1393 03:13 ب.ظ

خواب ترسناک!

نوشته شده توسط:سپیده .
شنبه 10 خرداد 1393-11:42 ب.ظ

دیشب خواب بد دیدم؛ (شبیه فیلم ترسناکای هالیوود بود.( خواب دیدم یه بچه کوچیک که تو کالسکه بود و من می خواستم بخندونمش یهو قیافه ش شیطانی شد و دستمو گرفت ناخناش دراز شد و کبود شد و دستم داشت کبود و بی حس میشد!
از خواب که بیدار شدم صدای اذان شنیدم. شکل این فیلما شده بودم که خواب بد میبینن از خواب میپرن صدای اذان میشنون؟!(اما خواب من خیلی ژانر ترسناک بود و فیلم گونه)!
نترسیده بودم (جدی میگم) به مدت یک ربع تو جام غلت زدم تا بخوابم اما نشد. رفتم آب خوردم که مامان بیدار شد. بالشت و لحافمو برداشتم رفتم پیشش خوابیدم.


* کلا پست بیخودی بود از رو بیکاری نوشتم.
** اصولا وختی حالم خوب نیس میرم پیش مامان می خوابم! :|


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 10 خرداد 1393 11:48 ب.ظ

خاطره دوران مدرسه!

نوشته شده توسط:سپیده .
سه شنبه 30 اردیبهشت 1393-04:01 ب.ظ

دوران دبیرستان هم یه همکلاسی داشتیم که اونم یه دوست پسری داشت در حد عاشق و معشوق بودن باهم.
حالا اون موقع ها جونشون واسه هم در میرفت. دختر خانوم سر قضیه ایشون ناز کمربند پدر هم دیده بود حتی. بهرحال نهایتا باهم ازدواج کرده بودند. یکی دو نفر از دوستان و تنی چند از معلمان رو هم دعوت کرده بود به عروسیش.
امروز با یکی از دوستان دوران دبیرستان صحبت که میکردم گفتش بچه دار شدن. خیلی براش خوشحال شدم بعد قضیه دوستیشون پیش کشیده شد که چجوری بودن و چی شدن:
قضیه گوشی موبایلی که آقا پسر براش خریده بود و از ترس پدرش تو خونه خاموش می کرد و تو مدرسه روشن میکرد.اون موقع ها مثه الان نبود که بچه 7ساله تبلت و لپتاپ و اینا ببره مدرسه. اون موقع ها کلا گوشی موباید جز وسایل لوکس بود و هرکسی تو جیبش نداشت.چه رسد دختر بچه دبیرستانی بیاره مدرسه. تو کلاس حین تدریس معلم چجوری زیر نمیکت باهم حرف می زدند و... کلا دختره هم سر نترسی داشت!‍!

دوستم تعریف میکرد که؛شنیده ها حاکی از این است موقع رقص عروس دوماد اشک میریخته تو جشن عروسی! ولی خیلی براشون خوشحالم. خیلی :)


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 04:27 ب.ظ

سالروز تولد امیرالمومنین -روز پدر یا روز مرد- مبارک!

نوشته شده توسط:سپیده .
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393-11:59 ب.ظ

شنیده بودم میگن هرچیزی بار سوم دیگه آخرین نوبتشه. مثه روز پدر یا روز مرد برای من :
سال 91 سالروز تولد امیر المومنین : لیوان و پاکت و قدم زدن های کوچه پشتی ...
سال 92 سالروز تولد امیر المومنین : اون تلفن و شروع شدن داستان های بعدی تا امروز

(14ماه پیش) روبروی ایستگاه اتوبوس؛ اون عینک فروشیو شونه ی  چوبیِ نقاشی شده و شابلون و حنا و شاخه گل رز و منو ....
سال 93 سالروز تولد امیر المومنین :
من کنار مامان تو ایستگاه اتوبوس خیره به عینک فروشی و ... یادآوری خاطرات و گرفته شدن! مامان نه تنها تا رسیدن به خونه که کل روز رو تا شب غر زد که چِت شد یهو؟ :|


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 11:59 ب.ظ

من دیوانه ام!

نوشته شده توسط:سپیده .
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393-11:08 ب.ظ

تنها در خلوت اتاق با هر چیزی میشود حرف زد با میز، با دفتر تلفن، با گلهای شمعدانی با هرچه که هست ... اما من دیوانه ام؛ میان این همه هست با تو حرف میزنم که نیستی ...



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 11:10 ب.ظ

بذار خیال کنن هنوز...

نوشته شده توسط:سپیده .
چهارشنبه 27 فروردین 1393-08:05 ب.ظ

بذار همه خیال کنن پشت این چهره ی آروم همه ش خوشیه و یه ساحل گرم و آروم!








هیشکی نمی دونه که این تو چه طوفانی برپاست!


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 27 فروردین 1393 08:26 ب.ظ

نو تایتل!

نوشته شده توسط:سپیده .
جمعه 15 فروردین 1393-05:39 ب.ظ

دلمو یکی گرفته تو دستش و داره فشارش میده...
هنوز حرف دارم. حرفایی که دلمو تبدیل کردن به یه قبرستون از بس چالشون کردم.
حرفایی که بازم نمی تونم به کسی بگمشون.
حرفایی که روزی هزار بار به خودم میگم و هزار بار هم چالشون می کنم.
چشام فقط ساعت رو نگاه می کنن که زمان بگذره تا امروزم با همه ی گرفتگی هاش تموم شه.
تقصیر خودمه و چاره ای هم نیست.

نه! چاره اینه که باید قبرها رو 2 یا چند طبقه بکنم!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 15 فروردین 1393 05:45 ب.ظ

نیستی و من...

نوشته شده توسط:سپیده .
دوشنبه 4 فروردین 1393-01:01 ق.ظ

همه چیز خوب است...
من کنار سجاده ی همیشه پهن اتاقم نشسته ام و اسم تو را زیر لب می گویم و
آنها را که کارشان اذیت من است دعا میکنم.
همه چیز خوب است
!
آنقدر تلاش کردند که موفق شدند و خسته شدم اما هنوز سر پا ایستاده ام!
همه چیز برای من و تو خوب است و تنها فرق امسال با سال قبل نبود توست!
تو نیستی و دنیای من رنگ و بو ندارد.
همه چیز سیاه و سفید است.
فرق زمانه ام تنها نبود توست...
که فرق کوچکی نیست!
نیستی و من دلتنگ تر از همیشه کنار سجاده ام برایت دعا میکنم!
نیستی و من زیر بار خیال تو دست هیچ غریبه ای را توان گرفتن ندارم!
نیستی و من قدم زدن زیر باران را خاطره کرده ام!
نیستی و من به تمام دنبا بد بینم!
نیستی و من موهای سپیدم را میشمارم!
نیستی و من...





* پ.ن : کپی شده اما سال نو (93) مبارک!

ادامه مطلب

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 28 مرداد 1393 10:29 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:5 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5