تبلیغات
حیاط خلوت - شکایت


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:

p30java

Admin Logo themebox

شکایت

نوشته شده توسط:سپیده .
یکشنبه 22 خرداد 1390-04:56 ب.ظ

این شعر از مهدی سهیلی شاعر معاصر هست که برای پسرش گفته. واقعا دنیای ما این چنینه....

*شکایت*
ای سها، ای اختر شبهای من!
ای چراغ روشن فردای من!
ای نگاهت از چمن گلخیزتر!
وی لبت ار می شرار انگیزتر!
ای دو چشم تو، دوچشم روشنم
ای صفای جان و نیروی تنم!
چون پرستو پرزنان از دورها
آمدی از سرزمین نورها
آمدی تا بنده ی دنیا شوی
در سفر همکاروان ما شوی
آمدی در عرصه ی بیدادها
تا شود کر،گوشت از فریادها
همسفر با ما شدن رنج آور است
جای می خون جگر در ساغر است
ما همه صیدیم و دنیا دام ماست
جان سپردن در قفس فرجام ماست
سروریها در کنار بندگیست
لحضه لحظه مرگ نامش زندگیست
روی هر کو باشرفتر زرد تر
کامرانتر هرکه او نامردتر
کام هرکس از کفت شیرین شود
دوست نه،بل دشمن دیرین شود
خاطر یک تن در اینجا شاد نیست
درد هست و رخصت فریاد نیست
بی خدا را بر خداجو برتریست
بولهب را رتبه ی پیغمبریست
زندگانی عرصه ی رجاله هاست
جای موسی نوبت گوساله هاست
ای سها! از آشنایان دور باش
سوی تاریکی مرو در نور باش
برگریز مهر و پائیز وفاست
گر به تو زخمی رسد از آشناست
در نگاه آشنایان دشمنیست
خنده هاشان خنده ی اهریمنیست
این جماعت محو آب و دانه اند
با زبانِ مردمی بیگانه اند
کس از ایشان آشنای راز نیست
سازشان با اهل معنی،ساز نیست
دیده تا بر آشنایان دوختم
 سوختم از آشنایی، سوختم
ای سها! اینان بسی نامردمند
در کویر خوی حیوانی گمند
با گروهی جیفه خوار و زر پرست
زندگی از مرگ جانفرساتر است
ای دریغ اینان مرا نشناختند
در قمار آشنایی باختند
کس زنزدیکان نداند کیستم
تا بدانندم که هستم، نیستم
از تو پنهان چون کنم؟تا بوده ام
در دل این جمع تنها بوده ام
گر گلی از باغ شادی چیده ام
ز آشنایان نه،ز مردم دیده ام
آورم دو بیت نغز از "مولوی"
شاعر اندیشمند معنوی
"ای بسا هندو و ترک همزبان
وی بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است"
من ندانم این جماعت چیستند؟
همدلم نه، همزبان هم نیستند
بگذریم ار این سخنها بس کنیم
دل بسوی حق ز هرناکس کنیم
آنکه دل را روشنی بخشد خداست
ماسوا بیگانه و او آشناست
ای سها! من جز خدا نشناختم
زین سبب با گرده ای نان ساختم
خون دل خورد که مانم سرفراز
تا نسایم بر دری روی نیاز
دل منور کن به نور ایزدی
تا که ایمن داردت از هر بدی
جان و دل را از بدیها پاک کن
غیر از ایزد جمله را در خاک کن!

                                                              


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

chocolate
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 02:39 ب.ظ
you're really a excellent webmaster. The site loading speed is amazing.
It sort of feels that you are doing any unique trick.
Moreover, The contents are masterwork. you've performed a wonderful task in this topic!
How do you stretch your Achilles?
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:25 ب.ظ
Hey there! I've been reading your weblog for some time now and
finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from
Houston Texas! Just wanted to mention keep up the fantastic job!
Why is my Achilles tendon burning?
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:41 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of precious
knowledge regarding unpredicted feelings.
ایدا
یکشنبه 23 مرداد 1390 10:54 ب.ظ
سلام زیبا بود .این از کدوم کتابشه؟من شبیه اینو خوندم از سهیلی خطاب به پسرش سهیل از اشک مهتاب اما اینو نشنیده بودم چرا!!!!!
پاسخ سپیده . : آره همون اشک مهتاب! خوب بگرد... پیداش میکنی
علی
یکشنبه 29 خرداد 1390 08:59 ب.ظ
عالی بود :-)
از این شعر میشه فهمید که غرورتون زیاده.(ببخشید خیلی رک گفتم)
"پس زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است"
منم میخوام همدل خوبی باشم برا دوستام نه همزبان چون هرکس میتونه همزبان باشه واسه آدم !!
پاسخ سپیده . : غرور تا جایی که به تکبر و خودپسندی نرسه سرجاش چیزه خوبیه ... بله :)
دقیقا. ایشالا که میشید :)
اقبال سهرابی
یکشنبه 22 خرداد 1390 06:20 ب.ظ
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری
هر لحظه مرا تازه خدای دگری هست.

من همیشه برای این تاسف میخورم که نتوانسته ام با اخلاقم انسانی را دگرگون کنم.اما سخت تر از آن برای من درک نکردن محبت انسانهای دیگر بدلیل سنگدلی ام بوده است.

سپاس لذت بردم
پاسخ سپیده . : ;)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر