تبلیغات
حیاط خلوت - تکرار پست 16: توقع کمتر زندگی بهتر!


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:

p30java

Admin Logo themebox

تکرار پست 16: توقع کمتر زندگی بهتر!

نوشته شده توسط:سپیده .
سه شنبه 17 بهمن 1391-09:08 ب.ظ

بعد از آخرین امتحان ترم آخرمون بود با بچه ها نشستیم و میز گردی گذاشتیم: قرار بذارید سال دیگه همدیگه رو یه جایی ببینیم.
یکی دیگه: نه بابا هفته ی دیگه بریم استخر!
اون یکی: ماه به ماه یه قراری میذاریم و میبینیم...
از این حرفا زیاد میشه تو هر قومی میدونم. راستش زیاد شرکت نکردم تو این بحثا. اول فکر میکردم برای من مشکلی نداره بعد فهمیدم چرا! فقط اون موقع باور نکرده بودم!!!
چند ماه گذشت دلم خیلی براشون تنگ شده بود.ولی خاطره خوبی از دوتا قرار اول بعد از فارغ التحصیلی که هر جفتشونم کنسل شد نداشتم. خیلی خوب سرکار گذاشتنم.
چند روز پیش بود نشستم عکسای دوران دانشگاه رو ببینم. دلم خیلی هواشونو کرد.... بی اختیار زدم زیر گریه. قسممو باز شکستم و اسمس فرستادم به تمام اون کسایی که تو این مدت 7،8ماهه یادشون هم نیفتاده که یه زمانی رفیقی بوده و رفاقتی!
یکی جواب داد خیلی با معرفتی... یکی تعارف کرد منم دلم برات تنگ شده... اون یکی گفت قربون دل تنگت ... یکی مقصرم کرد! و ... یکی گفت بیا تولدت نزدیکه یه تولدی بگیر دور هم باشیم. خیلی پیشنهاد خوبی بود واسه اون لحظه! با اینکه اهل تولد گرفتن نبودم قبول کردم و شروع کردم به دعوت از همون 5-6نفر!
قرار اول امروز بود که دو نفر کنار کشیدن. با خودم گفتم من که قصدم تولد گرفتن نیست. قبوله بمونه واسه هفته بعد و شروع کردم به هماهنگی با بقیه! تا یه جایی قبول بود که یکی دیگه یه چیز دیگه رو بهونه کرد. قضیه تعویض تاریخ رو باز به همه گفتم. باز یکی دیگه مشکل داشت با اون تاریخ بعدی و .... 4تا تاریخ عوض شد. و این فقط من بودم که سرکار بودم و مثله توپی پاس داده میشدم به این و اون.
دو سه روزه به خاطر این خواستن یه طرفه حالم خوب نیست و پنهون از دید خانواده بغض میکنم.
این بار آخرو دیگه کنسل کردم که این دفعه دیگه من نیستم! یکی پاشد گفت نه نمیشه من مرخصی گرفتم "واسه خاطر تو"!!!!!!!
امروز چند ساعت پیش مامان سر رسید و چشمهای قرمزمو که دید دلیل رو جویا شد.مجبور شدم قضیه رو بگم... طفلی قربونش برم فکر میکرد غصه م از اینه که چرا تولدم خراب شده... قول و وعده وعید میداد که باهم تولد میگیریم و چند نفر دعوت میکنیم و.... نمی دونست درد من سادگیمه که هی از همین آدمای تکراری میخورمو صدام در نمیاد. عبرتم نمیکنم!
دیگه بار آخرمه. دلمم باید بدونه که واسه کسی باید مرد که برات تب میکنه!!!




البته همشون حق داشتن. هرکسی گرفتاری مربوط به خودشو داره. توقع من بیجا بود باز...
انشالله هرجا که هستن خوش باشن و خرم! فراموش کردن دوستان هیچ تاثیری تو زندگی و آینده هیشکی نذاشته. هرجا هستین موفق و پیروز و سربلند باشین :)



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -